فاشیسم یکی کردن صداهاست

نویسنده: گیتا گرکانی

گفتگو با گیتا گرکانی مترجم رمان کافکا در ساحل اثر هاروکی موراکامی فاشیسم یکی کردن صداهاست «بی قلب زیستن آسان تر است ز بی زخم زیستن» (نصرت رحمانی) گیتا گرکانی مترجم رمان محبوب و تامل برانگیز نویسنده مشهور ژاپنی »هاروکی موراکامی» با وجود پیچیدگی های فراوانی که عموما در کارهای موراکامی دیده می شود توانسته است ترجمه قابل قبولی ارائه دهد. با توجه به انواع ترجمه های بی کیفیت و غیر قابل اعتماد از آثار موراکامی در ایران این ترجمه با وجود برخی کاستی ها و ایرادها توانسته ایرانی ها را با یکی از مهم ترین اثار این نویسنده ژاپنی آشنا کند. در ادامه گفتگویی با گیتا گرکانی مترجم کم کار اما گزیده کار انجام دادیم که برخی از پیچیدگی های این اثر را برای خواننده ایرانی که ممکن است با دنیای موراکامی آشنایی چندانی نداشته باشد باز کند.

در رمان «کافکا در ساحل»  می‌بینیم شخصیت‌های اصلی یعنی کافکا، اقای ناکاتا، حتی خانم سائکی ، اوشیما که یک شخصیت تراجنسی دارد و تا حدودی هوشینو که از بخش های پایانی با ناکاتا همراه شده و به شکلی رسالت او را به انجام می‌رساند و تا پایان داستان حضور دارد ،همگی با شخصیت‌های گوناگون و در سن‌های مختلف در اثر یک نفرین یا در اثر هرچیز دیگری دچار یک سرنوشت از پیش تعیین شد‌ ای هستند که این را باید هر کدام به طور جداگانه طی کنند تا در پایان داستان به یک نتیجه مشترک برسند. 
تقدیر گرایی در این داستان نقش مهمی دارد . ما شرقی ها تقدیر گراییم و این در تفکرما هست وطبیعتا در کار هم دیده می‌شود.  موراکامی می‌گوید من در داستان‌هایم به پلات اعتقاد ندارم.  داستانی را شروع می‌‌کند و با شخصیت‌هاو وقایع  پیش می‌رود. اما این شخصیت ها در چارچوب‌هایی زندانی هستند. در روابطی که دارند یکی اسیر گذشته است، کافکا می‌خواهد از آن چه که هست فرار کند. از این که فرزند پدری است  که او را نمی خواهد؛ می خواهد از او دور شود. اشاره هایی هم در طول داستان  به اسطوره  ها و تراژدی های یونان می‌شود  واین  پیشگویی‌ها نشانه‌ی تقدیرگرایی است که در کل کار هست. 
این تقدیرگرایی در این جا منفی نیست. یعنی می خواهد نتیجه دیگری بگیرد. می گوید تو وارد دنیای جدیدی می شوی! دقیقا کتاب با این جمله تمام می شود. اگر از روی خود کتاب بخوانم: پسری به نام کلاغ به کافکا می گوید: عاقبت به خواب می روی و وقتی بیدار می شوی می بینی حقیقت دارد. تو بخشی از دنیای نوع جدید هستی. این دنیا چیست؟ 
نمی‌شود گفت تقدیرگرایی منفی است.  یک جور نگاه است. موراکامی به اندازه‌ی  ناتورآلیست ها تقدیرگرا نیست. آن‌ها  از همه تقدیرگراتر هستند، چون معتقدند سرنوشت انسان به خاطر وراثت ‌، موقعیت اجتماعی و وضعیت اقتصادی از قبل تعیین شده و همه چیز پیشاپیش مشخص است و معلوم شده هرکس باید چه راهی را برود. پایان کافکا در ساحل هم بخشی از تقدیر است.  این که مجبور می‌شود وارد یک جهان متفاوت بشود و در این جهان حقیقت را پیدا کند. 
این تقدیرگرایی با تاکیدی که در چندین جا در داستان روی مسئولیت افراد می شود تناقض ندارد! در جایی که در باره محاکمه آیشمن یکی از سران نازی صحبت می کند می گوید شما حتی در رویاهای تان دارای مسئولیت هستید. این مسئولیت با آن تقدیر را چگونه می شود در کنار هم گذاشت؟ 
نازی ها بعد از سقوط و طی محاکمات‌شان مسئولیت فردی را انکار کردند و مدعی شدند تنها مطابق دستورات عمل می‌کردند. فکر می کنم موراکامی معتقد است  فرد باید هرکاری را که فکر میکنی درست است انجام بدهد. اما همراه با آن داستان سرنوشت هم هست. موراکامی به مسئولیت فردی  اعتقاد دارد و  این‌ در کارهای دیگرش هم دیده می شود. از طرف دیگر به تقدیر هم اعتقاد دارد اما فکر نمی‌کند که این به فرد حق بدهد دست از عمل بکشد. انسان باید تمام تلاشش را بکند 
داستان با گفتگو و شاید کلنجار رفتن کافکا با کلاغ آغاز می شود و با گفتگو با کلاغ هم پایان می پذیرد. کلاغ دست کم از دید ما ایرانی ها نشان‌دهنده دانایی و عاقل بودن و محتاط بودن است. و می بینیم در  تمام داستان کلاغ همراه کافکا هست. شخصیتی که ممکن است ضمیر دیگری از خود کافکا باشد -اگر توجه کنیم که معنی کافکا همان کلاغ است –یعنی به نوعی ضمیر آگاهی هست که با کافکا در حال کلنجار رفتن است و مسئولیت او را نسبت به تصمیمات و راهی که کافکا در پیش می‌گیرد با او گفتگو م‌ کند و در نهایت به او می گوید تو وارد یک دنیای جدیدی می‌شوی . آیا این نشان دهنده این نیست که موراکامی مسئولیت اجتماعی و فردی را برای تک تک افراد قایل است . 
قائل است. موراکامی به فردیت اعتقاد دارد و شما این را آشکارا در “مترو” می بینید. او به فردیت اعتقاد دارد و مسئولیت فرد در برابر عمل خود.  این که یک سایه در کنار هر کدام از شخصی‌ ها هست این یک چیز ژاپنی است. موراکامی در این کتاب اشاره می کند به افسانه "گنجی". بخش هایی از افسانه را در داستان می آورد. شما در آن افسانه هم این را می‌بینید. هر کدام از شخصیت های داستان انگار که یک روح ، یک سایه یا یک شبح به همراه دارند.  حتی ناکاتا روحش را گم کرده،  عاقبت آن را  به دست می آورد. 
ناکاتا اشاره می‌کند که سایه من خیلی کمرنگ است. 
برای این که روحش را از دست داده.  به نظر من ناکاتا نماد ژاپن پیش از جنگ است وآنچه در کودکی اش  اتفاق افتاده، یعنی جنگ، روح ناکاتا را از او گرفته.  این برداشت من است. ولی در آخر روحش را پیدا می‌کند و یک انسان کامل می‌شود. 
ما در این داستان مرتبا با عناصر طبیعی سر و کار داریم که در پیش برد داستان نقش دارند مثل تاریکی مطلق. وقتی کافکا در کلبه جنگلی شب تنها می خوابد ما تاریکی را با تمام عمق خودش حس می کنیم. این تاریکی در داستان نقش دارد و کافکا و اوشیما  به این تاریکی خیلی با علاقه و به عنوان یک عنصر هشیار کننده نگاه می‌کنند. اوشیما میگوید تاریکی شب را روشنایی‌های شهر از ما گرفته.  یا سکوت را با تمام وزن و سنگینی‌اش در داستان حس می کنیم   زمان را با اشاره به ماسه‌های ساحل که انگار از لای انگشتان فرو م‌ ریزد  درک می‌کنیم . با این عناصر و تاکید بر آن‌ها چه چیزی را می‌خواهد به ما نشان دهد؟
 اگر فرض را بر این بگذاریم که بخش بزرگی از این داستان بر  وقایع سیاسی، اجتماعی و تغییراتی  استوار است که بر اثر  جنگ در ژاپن روی داد، تغییراتی ا که ژاپن را ناگهان که جزیره‌ای جدا از همه جهان بود وسط ماجرایی هولناک انداخت و پس از آن هم به سرعت وارد دنیای مدرن شد- ژاپن الان یک کشور خیلی مدرن است اما سنت‌هایش  را نگاه داشته- اگر این طوری به داستان نگاه کنیم، همه‌ی سؤال‌ها پاسخ داده می شوند. 
بله.  ولی آیا موراکامی از به کار گرفتن همه این نمادها و عناصر قصدش این نیست که بگوید همه در برابر افتادن در ورطه جنگ مسئولیت داشتیم!
 موراکامی به نظر من به این موضوع اعتقاد دارد. او واپس‌گرا نیست. نگاهش به آینده است. با اعتقاد به این به وجود تمام تضاد‌‌ها هم اعتقاد دارد.   او فقط یک عده شخصیت خلق نکرده که تا  قصه ای آشفته بگوید.  پشت این قصه‌ی سوررئال طرحی خیلی کامل و متین و قابل درک وجود دارد. یک فلسفه. یک جهان بینی.  وجود هیچ کدام از شخصیت ها در داستان بی‌دلیل نیست. هیچکدام را نمی توانید حذف کنید.
 نه تنها شخصیت ها بلکه روشنایی، تاریکی؛ نور ماه، صاعقه ؛ ابرهای ضخیم یا کم پشت، موج دریا همه را به کرات می بینیم حتی با ارجاع‌هایی که به تابلوی “کافکا در ساحل” که روی دیوار است. این‌ها اشاره‌هایی هستند به چی؟ 
به نظر من “کافکا در ساحل” مثل تصویری در آینه ای شکسته و هزار تکه شده است.  این تکه ها را که کنار هم بگذاریم تازه شکل پیدا می کند. وحدت وجودی که در این کار است خیلی عجیب است. آد‌ ها بخش‌هایی از وجود همدیگر هستند. هیچ‌کدام را نمی توانید کاملاً از هم جدا کنید. هر چه داستان جلو می‌رود بیشتر متوجه وحدت بین کاراکترها و شباهت‌هایشان می شوید. کافکا یک جاهایی همان ناکاتاست،  جاهایی همان خانم سائکی است. هر کدام از این‌ها انگار تصاویر متفاوت یک نفر هستند و باید این ها را کنار هم بگذارید تا بتوانید تصویر کامل را ببینید. تابلوی کافکا در ساحل هم یکی از کاراکترهای داستان است. پسرکی که در آرامش رو به دریا نشسته و هرگز صورتش را نمی بینیم اما حضورش را در داستان حس می کنیم. و داستان آهنگی که روزگاری محبوب جوانان بود و یک ویژگی داشت، قوانین هارمونیک را شکسته بود. به شکلی هرکدام از شخصیت های داستان قوانین بازی را شکسته‌اند و زیبایی آن‌ها در همین است.
 پس به نظر شما ایشان در تمام این عناصر دنبال همین وحدت است. احتمالاً در اواخر داستان یک اشاره ضمنی دیگر هم به این موضوع  دارد که بعدا به آن می‌رسیم. ولی الان سوالم این است که یک جایی ناکاتا در یک زمین خالی نشسته و منتظر پیدا کردن ردی از آن گربه راه راه قهوه‌ای است. همان جایی که بعد با "جانی واکر" برخورد می‌ کند. حالا پیش از سوال اساسی که دارم اگر ممکن است یک توضیحی در باره شخصیت "جانی واکر" که این همه ناکاتا را دگرگون می کند بدهید. 
جانی‌واکر نماد نظامی‌ گری ژاپن است. چون ژنرا‌ل‌های ژاپنی عاشق جانی‌واکر بودند.  خشونت هولناک و بی رحمی او هم در داستان دیده می شود.  او گربه‌ها را می‌کشد که  در فرهنگ و در ادبیات ژاپن جایگاه خاص خودشان را دارند. 
جانی‌واکر در توجیه کشتن فجیع گربه‌‌ها می گوید می‌ خواهم با روح این‌ها یک فلوت با صداهای خیلی متنوع درست کنم آیا این نمادی است که نظامی‌گری می‌خواهد روح این‌ها را بگیرد برای دست یافتن به یک هدف بزر‌ تر؟ 
نظام‌ گری ژاپن، آن چیزی که با جنگ اتفاق افتاد عین فاشیسم است و فاشیسم همیشه به دنبال یکی کردن صداها و خفه کردن صداهای فردی است.  در هنرمندهای ژاپنی شما تفاوت میان طرفداران نظامی گری و مخالفان آن را می‌بینید. حضور طرفداران صلح و طرفداران جنگ به ویژه در سینما خیلی مشخص است. در سینمای ژاپن  فیلمسازانی دارید طرفدار جنگ و فیلمسازانی دارید طرفدار صلح.  آثار آن‌ها کاملا با هم در تضاد است هر دو از یک کشور حرف می‌زنند اما آنچه تصویر می‌کنند هیچ شباهتی با هم ندارند. هر دو از ژاپن صحبت می کنند اما دو ژاپن متفاوت.  نظامی‌گری به شکلی که موراکامی در «کافکا در ساحل» نشان می‌دهد می‌خواهد همه چیز را ببلعد. اما نه برای یک هدف متعالی بزرگتر. هدف بزرگتر  آنتسخیر جهان است که  هدفی منفی است نه مثبت. جانی واکر با آن گربه‌هایی که شکنجه کرده و می‌کشد روح ژاپن را می‌کشد. چون گربه در ادبیات ژاپن مفهوم خاصی دارد. ناکاتاکه حتی درست نمی تواند با آدم ها صحبت کند چگونه با گربه ها زبان مشترک پیدا کرده و چه چیزی را می خواهد در ارتباط با گربه ها به دست بیاورد؟
 یک چیز جالب این داستان این است که ناکاتا می‌ تواند با گربه‌ها حرف بزند اما با آدم‌ها نمی‌تواند. اگر نگاه‌مان این باشد که ناکاتا مظهر ژاپن پیش از جنگ، مظهر ژاپن کهن است آن موقع می توانیم معنی آن را در یابیم.  در کار سوزکی ناتسومه، پدر ادبیات مدرن ژاپن که همه نویسندگان بزرگ این کشور از او متاثرند ،گربه معنی خاصی دارد. گربه‌ی مخلوق او متفکر است و در مورد انسان‌ها دیدگاه های خاص خودش را دارد. آن گربه‌ای است که ناکاتا که می‌تواند با او صحبت کند و وارد  بحث شود. گربه‌ها در ژاپن تنها یک حیوان خانگی نیستند.  ناکاتا می‌تواند با ژاپن گذشته ارتباط برقرار کند. اما نمی‌تواند ساختمان های بلند شرکت‌های بزرگ را بفهمد. آن جا ها گم می شود. ناکاتا مال صنایع کوچک مال جهان امن دیروز است که به کلی با جنگ زیر و رو شده. تمام مفاهیمش را از دست داده. اما برای ناکاتا هنوز تنها راه ارتباط همان دیروز است. با برادرهایش نمی تواند ارتباط برقرار کند. آن ها توانسته‌اند با جهان امروز کنار بیایند اما ناکاتا نتوانسته است. او هنوز تنها می تواند با گربه‌ها حرف بزند که از آدم‌ها عاقل‌تر به نظر می رسند و این باز میراث ناتسومه است. 
شما تا حدی وارد سوال بعدی من شدید. در همین داستان در چند جا به آن وحدتی که می گویید از دید افراد مختلف این را اشاره می کند . ناکاتا می‌آید در همان جایی که به دنبال گربه راه راه قهوه ای می گردد خودش را خاموش می کند. در یک حالت خلسه خواب و بیداری فرو می رود. جهانی را ترسیم می کند که در آن هیچ تقسیم بندی وجود ندارد. جهانی است که نه تنها نوشتن نیست، نه روزهای هفته هست، نه فرماندار ترسناک هست، نه اپرا هست نه  قیچی و کلاه دراز هست. مارماهی خشمزه هم نیست. کلوچه سویا هم نیست و چون هیچ تقسیم بندی ای نیست نیاز نیست هیچ چیزی جایگزین چیز دیگر بشود، یا چیزی اضافه بشود، پس فکرت را برای خودت آزاد کن و از همین ها لذت ببر! در اواخر داستان می بینیم کافکا وقتی برای بار دوم به کلبه جنگلی پناه می برد در راه جنگل همه نشانه ها و علامت های پیدا کردن راه بازگشتش را رها می کند و حتی کوله اش را هم رها می کند و از طریق آن دو سربازی که در جنگل از زمان جنگ پنهان شده اند  وارد دنیایی می شود که در آن هیچ خبری از جامعه طبقاتی نیست. در آن جا قرار نیست کسی کاری انجام دهد. خیلی هم توقعی از دنیا ندارند. از این نوع سرمایه داری که الان در ژاپن و کل دنیا حاکم شده یعنی تجملات و نیازهای کاذبی که برای دست یافتن به آن ها جنگ هایی به دنیا تحمیل می شود. خون های فراوانی ریخته می شود . حتی در آن دنیا غذای گوشتی هم وجود ندارد یعنی خون هیچ حیوانی هم برای خوردن ریخته نمی شود. هیچ چیزی که نشان دهنده تعرض و تعدی ما به طبیعت و به جامعه و افراد دیگر باشد وجود ندارد. آیا این دنیای جدیدی است که ایشان در آخر داستان به آن اشاره می کند. این همان جهان موراکامی است؟ 
به نظر من یک جور بهشت بودایی است. یعنی جایی است که انسان به وحدت کامل به همه چیز می‌رسد و از تمام مسایل مادی عبور می‌کند.  به هیچ موجود مادی آسیب نمی‌رساند و به خودش هم آسیب نمی‌رسد.  نه صدمه می‌زند و نه صدمه می‌بیند. تصور جهانی است که در آن امینت و آسایش وجود دارد. یک تصور خیلی ژاپنی. کاملاً در تضاد با آنچه می‌ توانید در کارهای غربی ببینید. در کارهای غربی مسیحی آن رسیدن در نهایت غرق شدن در عشق است، عشق به همه موجودات . اما در این کار رسیدن به  یکی شدن با معنی و مفهوم هستی است. در این داستان ما  می‌بینیم هر کدام از انسان‌ها در عین بی‌ گناهی همه مسئول هستند در برابر اتفاق های که می افتد. همین مسئولیت فردی است که باعث می شود در نهایت همه‌ی  این ها کنار هم که قرار بگیرند بتوانند آن چیزی بشوند که باید باشند. خانم سائکی با غرق بودن در گذشته‌اش.  ناکاتا که دنبال روحش است. حتی برادرهای ناکاتا که در داستان خیلی کمرنگ هستند و به بخشی از ژاپن مدرن تبدیل شده اند.   این آدم ها کنار هم که قرار می گیرند تبدیل می‌شوند به آن وجودی که باید در مقابل جانی واکر بایستد. 
در جایی اشاره می کند که فاصله یا فرار کردن هیچ چیزی را حل نمیکند . 
 بله به خاطر این که فرارنمی‌تواند آن ذهنیت نظامی را از بین ببرد.  فرار از برابر نظامی‌گری توسعه طلب و توتالیترآن را از بین نمی‌برد و پراکندگی آدم‌ها باعث می شود که نتوانند در مقابل آن بایستند   در واقع این پیدا نکردن همدیگر یعنی  انسان کامل نشدن.  این  آدم‌ها فقط وقتی همه در کنار هم قرار بگیرند می توانند در مقابل شربایستند. جانی واکر نماد شر است. و این‌هاکه به  تنهایی سعی دارند مقابل آن بایستند باید به خودشان برگردند ،خودشان را پیدا کنند، طبیعت را پیدا کنند تا بتوانند ایستادگی کنند. 
در این داستان شاهد هستیم موراکامی مرتبا به نویسندگان و درام نویسانی مثل چخوف و یا شکسپیر و تراژدی های یونان باستان اشاره می کند. ضمن این که برخی جاها داستان به آثار بورخس یا مارکز شباهت هایی می یابد. یا آن ها را بازآفرینی می کند.آیا دینی به ادبیات این نویسندگان دارد؟ به موسیقی غربی خیلی به دقت اشاره میکند که چه می خواهد بگوید! 
موراکامی آدم پیچید‌ه‌ای است. هم ادبیات را خیلی خوب می‌شناسد و هم خیلی خوب می‌خواند. هم موسیقی خیلی خوب بلد است و خیل خوب هم فلسفه می‌داند. طبیعتا همه‌ی  این‌ها در کارش دیده می‌شود.  اما در بحث هایش در مورد داستان  روی این تاکید می کند که ضرورت ندارد در آخر داستان تغییر بزرگ یا عجیبی اتفاق بیفتد، بلکه تغییری که در شخصیت روی می‌دهد از اهمیت زیادی برخوردار هست، حتی اگر آن تغییر بارز نباشد . خود کافکا هم در این داستان به‌تدریج تغییر می‌کند و در نهایت اتفاق بزرگ داستان  همین تغییر کافکاست.  کافکا در آدم‌هایی که با آن ها آشنا می شود پاره های وجود خودش را پیدا می‌کند و در نهایت به یک موجود کامل تبدیل می‌شود. 
کشور ژاپن یک کشور شرقی است که ادبیات و فرهنگ آن با ادبیات غرب فاصله دارد. با وجود کاربرد این همه نماد و تمثیل‌های فرهنگ ژاپنی که ممکن است برای خوانندگان غیر ژاپنی ناشناخته چگونه توانسته با یک زبان خارج از چارچوب‌ها و علاقه های ادبیات غرب که به ادبیات جهان سلطه دارد موفق باشد؟ 
در باره موراکامی در ایران این تصور وجود دارد که از ادبیات ژاپن متاثر نیست. من با این نگاه مخالفم. موراکامی یک پل بین شرق و غرب است.  به نویسندگی غرب کاملا تسلط دارد در عین حال ادبیات ژاپن را خیلی خوب می‌شناسد.  در «کافکا در ساحل» از افسانه ی «گِنجی» حرف می زند که 1200 سال پیش در ژاپن نوشته شده و اولین رمان دنیاست.  برخلاف نظر غربی‌ها رمان با جاناتان سوئیفت و سفرهای گالیورشروع نشده و موراکامی این را می‌داند او هم ادبیات کهن و معاصر ژاپن را خوب می‌شناسد و هم به  فنون نویسندگی غرب مسلط است. در غرب زندگی کرده. کاملاً به انگلیسی مسلط است و تمام زیر و بم‌های رمان و داستان کوتاه غرب  را می شناسد. در عین حال ادبیات کشور خودش را هم می‌شناسد.  در «کافکا در ساحل» افسانه‌ی گنجی را کنار تراژدی‌های یونان می‌بینید.   و همراه آن ها گربه‌ها هستند که از تأثیر ناتومسه در اثرش حرف می‌زند. به خاطر همین آشنایی عمیق با ادبیات غرب و شرق می‌تواند آثاری خلق کند که هم کاملاً سنتی و ژاپنی باشند و هم خواننده‌ی غربی بتواند  با آن‌ها ارتباط برقرار کند. 
موراکامی در این رمان و آثاری که از ایشان جسته گریخته ترجمه شده نشان می‌دهد که یک قصه گوی قهار است. خیلی زیبا و به راحتی اتفا ق ها و شخصیت ها را با هم جفت و جور می کند. وحدت اجزا و عناصر و شخصیت ها را به زیبایی از کار در می اورد به طوری که خواننده را خیلی خوب به دنبال خودش می کشاند.
 خودش درباره ی شیوه‌ی نوشتنش می‌گوید جزء نویسندگانی است که به پلات اعتقاد ندارد. به ساختن شخصیت‌ها پیش از نوشتن داستان  و طرح کلی داستان  هم اعتقاد ندارد. ماجرایی را شروع می‌کند و اجازه می‌دهد شخصیت‌ها قصه را  ادامه بدهند.  اما در نهایت همه چیز داستان درست است. شروع، اوج و پایان.   مارک تواین هم جزء نویسندگانی بود که اصلاً اعتقاد به پلات نداشت. می‌گفت اگر بدانم آخر داستانم چیست حوصله‌ام سر می‌رود و نمی‌توانم آن را بنویسم، اما در کار او هم کاملا این انسجام را می‌بینید. 
ترجمه این کار چقدر وقت برد؟ آیا پشیمان نشدید از این که چنین کاری را دست گرفتید؟ 
 واقعیتش را بخواهید همان اول پشیمان شدم.  به خاطر این که اول که کار را خواندم به نظرم کار آسانی رسید.  بعد وقتی آمدم ترجمه کنم در همان جمله اول فلج شدم. ده روز فکر می‌کردم و نمی‌فهمیدم پسری به نام کلاغ یعنی چی؟ بعد از ده روز فکر کردن ناگهان متوجه شدم این کار سوررئال است. این را که فهمیدم توانستم کار را ترجمه کنم. خوبی ترجمه موراکامی از انگلیسی این است که خودش کاملا به این زبان تسلط دارد. مثل این است که متن خودش را دارید می‌خوانید.  مانند  "تاگور" که خودش "گیتانجلی" را به انگلیسی ترجمه کرد و به خاطر آن نوبل برد، گیتانجلی انگلیسی را م‌ توانید با خیال راحت بخوانید چون کار خود شاعر  است. 
رمان کافکا درساحل در میان کارهای موراکامی چه جایگاهی دارد؟ 
من بین کارهای موراکامی «کافکا در ساحل» و«مترو» را خیلی دوست دارم. «کافکا در ساحل» بین کارهای داستانی و «مترو» بین کارهای غیرداستانی . این دو اثر نشان می‌دهند موراکامی  چه نوع نویسنده‌ ای است.   «کافکا در ساحل» از نظر قدرت داستان‌‌گویی و انسجام کار فو‌ق‌العاده است. و در «مترو» می‌فهمیم نویسنده چطور باید به انسان ها نگاه کند. «مترو» را که می‌خوانیم«کافکا در ساحل» و آثار دیگر موراکامی را می‌فهمیم. عشقی که او به انسان دارد. این که برایش مهم نیست آدم مقابلش چه جایگاه و مقام اجتماعی دارد؛ همه را دوست دارد ، برای همه ارزش قائل است و به همه عمیق نگاه می‌کند.  به همین دلیل هم می‌تواند آدم‌ها را خیلی کامل در داستان‌هایش خلق کند، چون قبلا خوب نگاهشان کرده،  به آن‌ها گوش داده و عمیقاً با آن ها همدردی کرده. 
درست است که شما دو کتاب«کافکا در ساحل»  و «مترو» را خیلی پیشتر ترجمه کردید ولی با توجه به این جنگی که در خاورمیان در همسایگی ما در عراق و افغانستان و سوریه به شدت جریان دارد. عملیات تروریستی که اخیرا در تهران روی داده به هر صورت یک عده ای قربانی این درگیری ها و خشونت های ناخواسته هستند این را با توجه به کتاب «مترو» در مورد عملیات ترورسیتی فرقه اوم هست و مربوط به چندین سال پیش هست می شود بین این اعمال و اعمال خشونت ها مشترکاتی دید؟
 اتفاقی که در ژاپن افتاد در واقع اولین حمله تروریستی بزرگ دنیا در سال 1995  بود. بعد موراکامی مترو را نوشت. شما در این کتاب می‌ببینید این تیپ آدم‌‌ها ، کسانی  که عضو گروه یا فرقه‌ای می‌شوند و بعد بر اساس افکار آن  فرقه دست به جنایت می‌زنند ، چطور فکر می‌کنند.با دیدگاه‌های آن‌ها آشنا می‌شوید.  می‌فهمید چطور یک انسان  می‌تواند از یک عضو عادی  اجتماع به  موجودی خطرناک برای جامع‌ اش تبدیل شودو بدون فکر دست به ترور کور بزند.  مترودر مورد تروریسم  دیدگاهی ارائه  می‌کند که  با خواندن هیچ مقاله‌ای به آن دست پیدا نمی‌کنید. شما را از یک طرف با آدم هایی آشنا می کند که قربانی اتفاق شده اند،  آدم‌هایی که یک روز عادی وقت رفتن به سر کار ناگهان زندگیشان زیر ورو شد و  دچار آسیب‌‌های همیشگی شدند.  از طرف دیگر شما را با کسانی آشنا می کند که همه ارزش های انسانی را فدای یک فرقه کردند و اختیار فکر و عمل‌شان را به رهبر دیوانه ی فرقه دادند. خود ما قربانی حملات شیمیایی هستیم.  با این همه خیلی از ما نمی‌دانیم مسمومیت با گازهای شیمیایی چه طور زندگی قربانیان را تغییر می‌دهد. با خواندن مترو تازه متوجه می‌شویم عمق ماجرا تا کجاست.   می‌فهمیم آن‌ها  دیگر هرگز زندگی عادی نخواهند داشتو  همیشه از آسیب‌های فیزیکی که دیده‌اند رنج خواهند برد. سرنوشت‌شان تغییر کرده. 
این دوباره بر  می‌گردد به این حس مشترکی که در جامعه وجود دارد. عواملی که باعث  می‌شوند چنین گروه‌ها یا فرقه‌هایی دست به چنین عملیاتی بزنند و تعدادی قربانی بگیرند از افرد جامعه که آثار آن تا مدت‌ها باقی بماند. و همین طور در این کتاب کافکا در ساحل می بینیم که ناکاتا تا آخر عمر درگیر حادثه‌‌ای است که در سن 8-9 سالگی برای او اتفاق افتاده و در واقع تاثیر این زخمی که بر روحش نشسته از بین نمیرود. 
من فکر می‌کنم اگر کسی مترو را نخواند موراکامی را نمی‌فهمد. همین‌طور که گفتید این نگاه با موراکامی ماند. نمی‌دانم این تأثیر به خاطر نوشتن آن کتاب بوده به خاطر کاری که برای گردآوری مصاحبه‌ها با بازماندگان حادثه مترو کرد یا این که این در تفکرش وجود داشته ولی به هر حال این کتاب را که می‌خوانید ناکاتا را می‌فهمید. متوجه می‌شوید چرا شخصیتی مانند ناکاتا را آورده یا آن راننده را که در داستان هست و آدمی بسیار معمولی است که در داستان نقش خیلی مهمی دارد و قابل حذف نیست.  هر شخصیت خیلی دقیق و کامل توصیف می شود و وجودش نقشی در داستان دارد.  موراکامی نویسنده‌ای صاحب اندیشه است و آثارش هرچند گاهی خیلی نمادین می شوند اما همیشه تفکری پشت آن‌هاست. 
همین جور که گفتید در این داستان مرتبا جای خیال و واقعیت را جا به جا میکند. جای خواب و بیداری را و رویا را عوض می‌کند در تمام داستان شاید این تلنگر را می‌خواهد به روح بزند که هر کسی تعهد خودش را دارد. 
یک نویسنده خوب نمی‌تواند نسبت به آدم‌ها بی توجه باشد. شما رانند‌ه‌ی توی قصه را نمی توانید از ناکاتا یا از کافکا جدا کنید بگویید کم ارزش‌تر از آن‌هاست. چون آدم‌های داستان در کنار همدیگر معنی پیدا می‌کنند. همانطور که در زندگی همه‌ی انسان از هم تاثیرمی‌پذیرند. همه روی زندگی همدیگر اثر می‌گذارند و فقط وقتی می‌توانند خودشان را درک کنند که متوجه شوند که ارزش همه یکسان است.  اگر متوجه نباشیم تمام شخصیت ها و قصه های متفاوتدر داستان، این خواب و بیداری‌ها ریشه در واقعیت دارد و برای رسیدن به حقیقت بزرگتر خلق شده، فهمیدن کار مشکل و شاید غیر ممکن می شود. همانطور که به نظر من اگر کافکا در ساحل را با این نگاه نخوانید که اثری ضد جنگ است ، حداقل نصف کار را نمی‌فهمید.

به کانال تلگرام افق اقتصاد بپیوندید


  • نوشته های مرتبط

© 2020 Copyrights economicshorizon.com. Design by IRAN2WEB