مقالاتی در باره جامعه شناسی سیاسی ایران

نویسنده: یرواند آبراهامیان

پروفسور یرواند آبراهامیان بابرسی جدیدی که در جامعه ایران پیش از انقلاب مشروطه انجام داده دیدگاه نویی درباره شیوه تولید آسیایی و نقش دیوانسالاری در ایران دوره قاحار اطلاعاتی به دست می دهد.

معرفی اجمالی کتاب

مقالاتی در جامعه‌شناسی سیاسی ایران[*]

دولت شهرهای ایران

 فریبرز مسعودی

 

ماکیاولی در توضیح تفاوت میان حکومت‌های استبدادی شرقی و غربی به شهریار چنین می‌گوید:

«یکی آن نوع سلطنتی که شاه و کارگزارش حکومت نموده و وزرا به لطف و اجازه سلطان او را در حکمروایی بر قلمروش یاری می‌رسانند. در این نوع حکومت شاه از همه قوی‌تر است و هیچ‌کس از او قوی‌تر نیست. اگر از وزرا اطاعت می‌شود به خاطر نزدیکی آن‌ها به شاه است نه جایگاه شخصی آنان. نمونه آن شاه ترک است. اما در نوع حکومتی که در غرب مانند فرانسه وجود دارد شاه و اشراف حاکم بوده و موقعیت آن‌ها نه به لطف و مرحمت شاه بلکه به‌واسطه نجابت و اعتبار خانوادگی آن‌ها است. این اشراف از خود املاک و رعایایی دارند که بر آن‌ها حکم می‌رانند. رعایا اشراف را چون سروران خود می‌نگرند و رعایا به اشراف وابسته هستند.»

ماکیاولی درباره چرایی این نوع استبداد شرقی چیزی نمی‌گوید اما برخی از اندیشمندان غربی دلیل حاکمیت مطلق شاهان را در شرق ناشی از ترس می‌دانستند. ازنظر منتسکیو اُس اساس حکومت در شرق ترس است. هگل نوع حکومت استبدادی شرقی را ناشی از ناتوانی شرق در ایجاد طبقه‌ای با حقوق مستقل می‌داند. او می‌گوید: شرق می‌دانست و اکنون نیز می‌داند که تنها یک تن آزاد است. جهان یونانی و رومی می‌دانستند که گروهی آزاد هستند اما جهان ژرمنی می‌داند که همه آزادند. البته هگل بر اساس بینش فلسفی خود که جهان را بازتابی از آگاهی بشر تلقی می‌کرد، ناتوانی شرق در ایجاد طبقه مستقل را به "مرتبه پایین تاریخی شعور به آزادیِ شرق" نسبت می‌داد.

مارکس و انگلس ضمن پذیرش کلی این موضوع که فرهنگ بر چهارچوب نهادهای سیاسی اثر می‌گذارد این نظر هگل را که جهان باز‌تابی از آگاهی بشر است رد کرده و تلاش کردند ثابت کنند که این جهان نیست که بازتاب آگاهی بشر است بلکه آگاهی بشر بازتابی از جهان اوست تا بتوانند فلسفه هگل را بر سر پا بایستانند.

این دو پس از پژوهش‌های فراوان در تاریخ شرق و مقایسه آن با تاریخ اروپا پرسش کلیدی خود را یافتند: چرا در غرب مالکیت خصوصی به وجود آمد اما در شرق مالکیت خصوصی حتی به‌صورت مالکیت فئودالی نیز به وجود نیامد؟ جستجوهای این دو برای درک و فهم چراییِ نبود مالکیت خصوصی آنان را به این نتیجه رهنمون شد که: خشکی اقلیم نیاز به بوروکراسی گسترده‌ای را برای اداره امور عمومی به وجود آورده بود؛ و دولت بنا به ماهیت قدرتمندش بر جامعه تسلط دارد. با توجه به خشکی اقلیم در بسیاری از کشورهای آسیایی شهرها و روستاها بسیار دور از هم قرار دارند. وجود کوه‌ها و ناهمواری‌های بسیار و دشت‌های خشک و بسیار وسیع عملاً ارتباط میان نقاط کشورها را سخت و دشوار کرده است. مثال‌های بسیاری درباره بدی راه‌ها و درواقع نبود راه‌ها در سرزمین ایران وجود دارد. از سوی دیگر این دوری روستاها آن‌ها را به لحاظ اقتصادی خودبسنده کرده است. در روستاهای ایران معمولاً همه مایحتاج مورد نیاز تهیه می‌شد. تجارتی اگر وجود داشت از طریق کشت برای مصرف بود. این روستاها به علت محصور بودن در خشکی یا کوه‌های سر به فلک کشیده و نبود یا کمبود زمین‌های آبی قابل کشت و مرتع به طور دائم در معرض غارت یا یورش همسایه‌های خود بودند. ضعف درونی این جامعه‌های گسسته و دور از هم اجازه سرپیچی از قدرت مرکزی را به آن‌ها نمی‌داد. در واقع تسلط دولت بر این جامعه‌ها نه به دلیل قدرت دولت بلکه به علت ضعف جامعه‌های کوچک خودبسنده بود. اما مارکس در تحلیل نظریه جامعه پراکنده استدلال می‌کرد، بنیادی محکم‌تر از قالب‌های کوچک سازمان‌های اجتماعی که عبارت‌اند از طایفه‌ها، قبیله‌ها، و دهکده‌ها برای توجیه استبداد شرقی به تصور نمی‌آید. این دنیاهای کوچک بسته محلی با اقتصادی خودبسنده و با علقه‌های خونی که افراد را به هم پیوند می‌زند اغلب دارای زمین‌های اشتراکی و سازمان‌های پدرسالارانه خاص خود بودند که غالباً به دلیل وسعت سرزمین‌ها از یکدیگر جدا مانده بودند. این دنیاهای محصور در صحراهای بی‌آب و علف یا کوه‌های سر به فلک کشیده "جمهوری‌های کوچکی را تشکیل می‌دادند که در کنار هم به زندگی یکنواخت خود ادامه می‌دادند و غیورانه فقط محدوده دهکده‌شان را از خطر دهکده‌های همسایه پاسداری می‌کردند."

این جزیره‌های آرام که در زندگی یکنواخت خود غوطه می‌خوردند ساکنان خود را در "کوچک‌ترین حوزه ممکن" محدود می‌کردند و آنان را در چنگ قوانین پدرسالارانه و خرافات محدود می‌کردند و آنان را از افراد هم‌طبقه خود که در روستا یا محله شهری هم‌جوارشان زندگی می‌کردند جدا می‌ساختند و از تشکیل طبقه اجتماعی جلوگیری می‌کردند. به نظر مارکس که در گروند ریسه منعکس است دولت ممکن است متمرکزتر یا غیرمتمرکز، خودکامه‌تر یا آزادتر باشد. ولی بدون وجود طبقات اجتماعی که باعث توازن قدرت دولت می‌شود مستبد شرقی"شخص شخیص" قادر بود که بر صدر نشیند و توازن او وحدت کلی و آشکار همه جامعه را حفظ کند.

در این‌جا مستبد اعظم، نماد وحدت و توازن جامعه، مازاد محصول را هرچند جزئی به خود اختصاص خواهد داد. در نتیجه استبداد شرقی به فقدان مالکیت خصوصی می‌انجامد. چنین جامعه بسته خودبسنده‌ای همه شرایط تولید و مازاد تولید را در خود دارد.

البته چنان چه در کتاب مزبور نیز آمده است اندیشمندان بیش‌تر گرایش به نظریه دیوانسالاری استبدادی دارند تا نظریه جامعه پراکنده‌ی مارکس. انگلس در تحلیل نبود مالکیت خصوصی در شرق و در پاسخ به دورینگ مبنی بر این که یک طبقه صرفاً از راه زور می‌تواند بر طبقه دیگر مسلط شود می‌پرسد: چگونه تعداد کم نخبگان در آسیا توانستند بر توده‌های وسیعی حکمروایی کنند؟

نویسنده کتاب به‌خصوص در نخستین مقاله که به آن اشاره شد قصد دارد نشان دهد که نظریه استبداد دیوانی حکومت‌های استبدادی شرق دست‌کم در ایران دوران قاجار کاربردی ندارد. شاهان قاجار در رأس حکومتی بودند که نه دارای بوروکراسی گسترده و کارآمدی برای انجام امور عمومی بود و نه قدرت نظامی سازمان‌یافته‌ای داشت ولی با این همه فقط یکی از شاهان آن یعنی ناصرالدین‌شاه حدود 50 سال یک‌تنه و به تنهایی بر این کشور پهناور حکم راند.

 

 



[*] پدید آورنده: یرواند آبراهاميان، مترجم: سهیلا ترابی فارسانی، نشر شیرازه


  • نوشته های مرتبط

© 2020 Copyrights economicshorizon.com. Design by IRAN2WEB